صاف صادق اهوازی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩۱

"قلمچی" خانه ی مطبوعات تشکیل می دهد!

خانه ی مطبوعات

امروز بر عکس روزهای پیشین بچه های ستون "قلمچی" جمع شده اند. از "پاپتی" و "دلتنگ زاده" اهوازی " گرفته تا "آقای پیشنهادی" (بچه ی شوشتر)، "کاکا نبو" بچه ی (آبودان)، "آب به چاله ریز" و "چار تیه" بر و بچ (m.i.s) و "پدی" بچه ی (کتک) که مدتی ست از داشتن "آ" جلوی اسم اش محروم گشته است!

همه نشسته اند تا هم تبدیل شدن ستون را به "خانه" جشن بگیرند و هم مسوولیت های جدیدی را که از سوی استاد قلمچی برای آن ها در نظر گرفته شده دریافت کنند.

قلمچی بر می خیزد و تا می خواهد سلام کند، مورد تشویق قرار می گیرد. شوت بلبلی و کف و دست و چند نقطه است که فضای ستون یا همان خانه را پر می کند...

قلمچی بدون آن که کسی معرفی اش کند و هدف از تشکیل این جلسه را بگوید بی مقدمه برمی خیزد و می گوید: بچه ها سلام. خواهش می کنم تا پایان سخنرانی از ابراز احساسات خودداری کنین. من خیلی برنامه براتون داشتم و می خواستم داشته باشم؛ اما متاسفانه عده ای با ما همکاری نمی کنن و نمی خوان که ستون ما توسعه پیدا کنه و تبدیل  به خانه بشه تا عده ای زیر این ستون نانی به کف آرند و به غفلت نخورند...

پاپتی می گوید: آقا! منظورتون نون قبل از گرون شدنه یا بعد از اون؟

قلمچی طوری چپ چب به پاپتی نگاه می کند که همه فکر می کنند که قلمچی چپیه!

قلمچی ادامه می دهد: کار کردن در مطبوعات استان خیلی سخته. حتا از کار کردن توی بانک و بیمه هم سخت تره!

این بار دلتنگ زاده برمی خیزد و می گوید: آقا! منظورتون بانک 3000 میلیارد تومنی و بیمه ی ایران که نیست؟

قلمچی با دست اشاره می کند که بنشیند و ادامه می دهد: مدت هاست که مطبوعاتی های ما سر و هیچ و پوچ از دور سی هم شاخ و شونه می کشن و همدیگه رو متهم می کنن و خلاصه به هم می پرن اما از نزدیک اگه به هم برسن به گونه ای رفتار می کنند که انگاری صد ساله رفیقن!

این دفعه کاکا نبو بلند می شود و می گوید: استاد! سر هیچ و پوچ که کسی به کسی نمی پره! حتمن چیزی توی این چیزه که دو گروه به هم می پرن و یه گروه هم بیرون گود نشسته و چیزی نمی گن اما ناخن هاشونه به هم می زنن! در عین حال که این دو گروه رو هم قبول دارن و هم ندارن!!

قلمچی این بار کاکانبو را راست راست نگاه می کند به گونه ای که فکر کنم همه ی بچه ها این بار یقین حاصل کنند که قلمچی راستی یا اصولگرا است!

قلمچی که انگاری رشته ی کلام از دست اش در رفته است می گوید: داشتم چه می گفتم؟

"پاپتی" می گوید: استاد داشتین درباره ی نون حرف می زدین. درباره ی گرونی و از این جور حرفا!

"دلتنگ زاده" می گوید: استاد! من کاملن حواسم به شما بود. داشتین در مورد اختلاس حرف می زدین و اسامی افرادی که جناب دکتر احمدی نژاد چند سال پیش اعلام کرد توی جیبشه! می خواستین درباره ی کاغذ این اسامی که فکر کنم حالا زرد شده و پوسیده صحبت کنین...

"کاکانبو" می گوید: کا اصلن ای طور نید! شما داشتین در مورد مطبوعاتیا و خونه ی نداشته شون که فقط یه پلاک یا شماره 551 داره و تموم جر ملکی هم روی همین پلاکه سخنرانی مبسوطی می نمودین!

آقای پیشنهادی که تا کنون سکوت کرده است برمی خیزد و می گوید: استاد! اما پیشنهاد دیم مثل روزی نومه ها که هر کی دستش به جایی بند بیسه، مجوز گرفته؛ چندتا خونه مطبوعات هم درست بشه و هر کدوم یه شماره داشته باشه. بعد از این هر کدومشون برن و یارگیری و کار کنن ؛ چه طوره؟

نوبتی هم باشه نوبت "آب به چاله ریز" است که برمی خیزد و می گوید: انگاری شما همه تون از مو آب به چاله ریز ترین! ما ای چو جمع وابیدیم که خونه تشکیل بدیم و پست بگیریم نه این که هی پاپتی بپرین منه بیانات ارزشمند و گهربار استاد!

"چارتیه" هم که تا حال لام از کام نجبانده است، بدون این که برخیزد می گوید: ای کشته مرده ها و عاشقان سینه دریده ی پست و مقام و خونه و لونه و مطرح شدن در انظار عموم! شما هنربندان چی از جون مطبوعات می خواین؟!

"پدی" که تا حال سرش توی کاغذهای جلویش بود و انگاری دارد با دستش دنبال چیری می گردد آهسته از جا بر می خیزد و می گوید: در فرهنگ نمادین و نوستالوژی ما پرداختن به موضوعات فولکلور و سیاسی اجتماعی که باعث هرج و مرج و رقابت های غیر دموکراتیک و آنارشی می گردد باید بگذارین همه ی حرف ها زده بشه...

قلمچی که تا کنون ساکت نشسته است، میان حرف های "پدی" می پرد و می گوید: ببخشید! اینجا کلاس فلسفه و جای فلسفه بافی نیست ما می خواهیم درباره ی ضرورت تبدیل شدن ستون مطبوعاتی قلمچی به خانه ی مطبوعات قلمچی صحبت کنیم و بعد مسوولیت ها را هم بین خودمان تقسیم کنیم؛ نظر شما چیه؟

در این هنگام همه ی بچه بر می خیزند و هورا می کشند و پیشنهاد استاد قلمچی را تایید می کنند...

جلسه برای مدت 10 دقیقه برای صرف چای و بیسکویت تعطیل می شود. زحمت آوردن بیسکویت ها را "شیثم بسکوتی" می کشد...

***

در طول این 10 دقیقه رایزنی و رای زنی ها شروع می شود و تلفن های همراه به کار می افتد و دستورهای لازم داده و گرفته می شود و هر کس با کوله بار و توبره ای پر می رود می نشیند تا قلمچی بیاید و پست ها را تقسیم کند...

خبرنگار ما کسب اطلاع می کند: قلمچی بیرگونی هم از مشورت بی نصیب نمی ماند و اطلاعات و کیهان لازم را به دست می آورد تا بهتر بتواند پست ها را تقسیم کند...

سرانجام با 30 دقیقه تاخیر جلسه ی تبدیل ستون مطبوعاتی قلمچی به خانه ی مطبوعات و پشت بند آن معرفی و تقسیم پست ها و میزها برای خودی نشان دادن در جامعه آغاز می شود...

در ابتدای جلسه، قلمچی بیرگونی به اهداف مطبوعاتی و غیره ی مطبوعاتی و اختصاصی قلمچی خیلی سر بسته به گونه ای که خود نیز متوجه نمی شود که چی می خواسته بگوید چه رسد به حاضران اشاره می کند و می گوید: همه ی آن هایی که با تشکیل خانه ی مطبوعات موافق اند دستشان را بلند کنند...

دست ها بالا می رود و قلمچی احساس می کند که تعداد دست های بالا برده شده بیش از عده ی حاضر در جلسه است!

قلمچی بار دیگر می خواهد که حاضران دست ها را بالا ببرند که این بار هم تعداد دست های بالا رفته بیش تر نشان می دهد! قلمچی خوب که دقت می کند می بیند عده ای علاوه بر هر دو دستشان، پاهای شان را هم بالا برده اند!

قلمچی علت را که می پرسد در می یابد که هر چه آمار شرکت کنندگان بیش تر باشد هم نشانگر فرا جناحی بودن است و هم  نشان دهنده ی این است که خیلی از مطبوعاتی در این جلسه شرکت کرده اند!!

قلمچی پیشنهاد می کند: حالا که هدف و اهمیت، تعداد افراد شرکت کننده در جلسه است؛ بنابراین لازم است از انتخابات گذشته درس بگیرید و بروید و توزیع کنندگان جراید و عده ای از دکه داران را- که در حقیقت مطبوعاتی هستند-  بیاورید و اسم شان را یادداشت کنید که جلسه پر بار شود و عده ای نگویند که فقط بین خودشان انتخابات برگزار کرده اند...

آقای پیشنهادی پیشنهاد می دهد: ما حالا خانه ی مطبوعات مان را تثبیت می کنیم و بعد می رویم از همه امضا می گیریم که آنان در جلسه حضور داشته اند...

استاد قلمچی پیشنهاد را می پذیرد و خانه ی مطبوعات قلمچی با بیش از 550 نفر تصویب می شود!

بعد از تصویب خانه ی مطبوعات قلمچی، چارتیه می گوید: ببخشین! نماینده فلان اداره را نمی بینم. مگه حضور ندارد؟

آقای پیشنهادی، "پدی" را نشان می دهد و می گوید: بفرما این هم جناب نماینده!

چارتیه می گوید: این که پدی خودمونه؟!

قلمچی می گوید: پدی خودمون باشه؟ مگه چه اشکال داره؟! ایشون دره نگشته نذاشته و همه جا هست و هیج جا نیست...

چارتیه می پذیرد و جلسه این بار با صرف شیرینی و نستکافه توسط شیثم بسکوتی ادامه پیدا می کند...

بعد از این که اهالی خانه ی مطبوعات قلمچی، دلی از عزا در می آورند، همه سر جای شان می نشینند و قلمچی شروع می کند به تقسیم عنوان ها.

آقای پیشنهادی پیشنهاد می دهد: برای تقسیم پست ها رای گیری کنیم که قلمچی مخالفت می کند و می گوید: :انگاری این خانه، خانه ی من است و من باید تقسیم مسوولیت کنم نه رای گیری! هر کس مخالفه دستش بالا"

نه تنها هیچ دستی بالا نمی رود که پاها نیز توسط دست ها قلاب می شوند که بالا نروند!

قلمچی بلند می شود و می رود روی بلندی می ایستد و می گوید: اول از حضور کم نظیر شما مطبوعاتی های عزیز استان

که بر ما منت گذاشتین و در این جلسه مهم حضور یافتین تا بر سرنوشت خود حاکم باشین تشکر می کنم. بنده از همین مکان ریاست خودم رو بر "خانه ی مطبوعات قلمچی" اعلام می کنم. امیدوارم با هورا کشیدن خود این انتخاب شایسته را که از سوی شما مطبوعاتی های عزیز صورت گرفته تایید کنین...

صدای تشویق و هورا و شوت بلبلی و احسنت و آفرین به هوا می رود و با صدای رعد و برق آسمان درهم می آمیزد و باران شروع می کند به باریدن که همه ی مطبوعاتی ها این اتفاق را به فال نیک می گیرند!

قلمچی ادامه می دهد: این جانب "آب به چاله ریز" را که سن پدربزرگ مون داره به عنوان نایب رییس خانه معرفی می کنم. تایید می کنین؟ صدای هورا بلند می شود و آب به چاله ریز بر می خیزد و ابراز احساسات می کند...

قلمچی سپس دست "پاپتی" را به عنوان دبیر و سخنگوی خانه ی مطبوعات بلند می کند و خواستار تشویق از سوی حاضران می شود که همه ی مطبوعاتی ها پاپتی را تایید می کنند...

"دلتنگ زاده"، آقای پیشنهادی و کاکانبو هم به عنوان اعضای عادی خانه ی مطبوعات معرفی می شوند که آنان هم مورد تشویق قرار می گیرند...

از "چار تیه" به عنوان بازرس خانه ی مطبوعات نام برده می شود که او هم از تشویق اهالی مطبوعات استان بی نصیب نمی ماند...

قلمچی بعد از انتخاب افراد می گوید: کسی باقی مانده که پست نگرفته باشه؟ در این هنگام "پدی" و "شیثم بسکوتی" بر می خیزند و قلمچی آن ها را با حفظ سمت به عنوان علی البدل هیات مدیره و بازرس انتخاب می کند.

آب به چاله ریز برمی خیزد و می گوید: قربان! چند نفر از دوستانم به مطبوعات و گرفتن پست خیلی علاقه مندن و تا حال چند بار از جلوی دفتر مطبوعات رد شدن و روزنامه هم خریدن... می شه دو سه پست مشاوری براشون در نظر بگیری؟

کاکانبو می گوید: هنوز تکلیف بچه نفتون و استاد صاف صادق اهوازی مشخص نیست. بذار وضع اونا مشخص بشه بعد...

قلمچی می گوید: اگر اونا هم اومدن و نشون دادن که با ما هستن دو پست مشاوری براشون در نظر می گیریم.

آب به چاله ریز می گوید: استاد صاف صادق اهوازی و پست مشاوره؟! عمرن اگه قبول کنه. اون خودش رو خیلی بالاتر از این حرفا می دونه و حتا به ریاست خانه ی مطبوعات هم قانع نیست؟

قلمچی می گوید: پس چی از جون ما می خوان؟

آب به چاله ریز می گوید: نمی دونم از خودشون بپرسین...

قلمچی چیزی نمی گوید و ختم جلسه را اعلام می کند و همه با خیال راحت و راضی به خانه های شان می روند...

نویسنده: حبیب اله بهرامی - سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩۱

قلمچی بیرگونی "لرد" می شود!!

امروز پاپتی اهوازی می آید رو به رویم می ایستد و می گوید: قربانت گردم جناب استاد قلمچی بیرگونی!

سرم را از داخل یکی از روزنامه های دولتی بیرون می آورم. روزنامه ای که تعداد آگهی هایش با دست قابل شمارش نیست و باید از ماشین حساب استفاده کنم تا بتوانم چند میلیارد را با هم جمع بزنم. در چشمان منجق مانند پاپتی میخ می شوم و می گویم: ها! بگو:

پاپتی می خواهد دست راست اش را بالا بیاورد تا بهتر بتواند حرف بزند که مهلت اش نمی دهم و می گویم: به صورت خبردار هم می تونی حرف بزنی! بنال ببینم چی می خوای بگی!

پاپتی بدون هیچ مقدمه و اشاره ای می گوید: شنیدی در تهران چه خبره؟

قبل از این که آب دهان اش را بتواند قورت دهد می گویم: ها! پیل توی خیابونا ریختن و لابد کسی نیست جم کنه! درست می گم؟

پاپتی بی آن که از جایش تکان بخورد می گوید: نه قربان! می خوام برم چند دست لباس درست و حسابی بخرم، همین.

می گویم: این همه لباس ریخته توی همین بازار پاکستانی های خودمون، اون وقت می خوای بری لباس از تهران بخری؟!

پاپتی دستان اش را در جیب می کند و می گوید: قربان این جا که لباساش بنجلن! مو لباسای کار درست می خوام.

می گویم: میل با خودته، مرخصی بگیر برو...

می گوید: قربان اول می خوام یه آگهی فروش خونه توی روزنامه ایران بزنم تا کلاسم بره بالا و بعد هم بتونم با پول خونه برم لباس بخرم...

نگاهی عاقل اندر دیوانه به پاپتی می کنم و می گویم: حالت خوبه؟! مرد حسابی! می خوای بری خونت رو بفروشی و با پولش بری لباس بخری؟! تازه، آگهی فروش خونه رو می خوای توی روزنامه دولتی بزنی که کلاست بره بالا؟! مرد حسابی! به اندازه ی پول خونت که باید هزینه ی آگهی بدهی! فهمت کو؟! لااقل اونه ببر بالا... آگهی تو بده به خودم برات مجانی می زنم پاپتی جون. هم فهمت می ره بالا و هم کلاست و در عوض جیبت پارو نمی شه...

پاپتی قیافه ای حق به جانب می گیرد و می گوید: آخه قربان! هر چی تو بگی. اما مو از یه جای حسابی می خوام خرید کنم که روم حساب باز کنن و بهم جنتلمن بگن. جایی که یه پالتو و یه جفت کفشش حداقل 15‌میلیون‌تومنه. کت و شلوارش 28 میلیونه و کمربندش دو‌میلیون و مانتوش ۵۰۰‌هزارتومنه...

 تازه یه پیرهن می خوام بخرم یه میلیون و 700‌هزارتومن. لباس زیرم 200‌هزارتومن. جورابم صد‌هزارتومن. تی‌شرت ۲۵۰‌هزارتومن، کیف ورزشی ۳۰۰‌هزارتومن. گرمکن ورزشی هم ۷۰۰‌هزارتومن. خب از 50میلیون تومن دیه چیزی نمی مونه که...

بی اختیار بلند می شوم و می گویم: آهای آب به چاله ریز! بیا این پاپتی رو ببر و یه آبی روی سرش بریز تا فکر خرید از این بوتیکای شمال شهر تهران از مخش بیرون بره... لیوه!

آب به چاله ریز می آید و پاپتی را با خود می برد.

می نشینم به شمارش آگهی های روزنامه ی دولتی و نیز مبالغ آن که فکر خرید پاپتی از بوتیک های تهران عجیب ذهن ام را به خود مشغول می کند! شیطان می گوید: بروم و خانه را بفروشم و بپرم تهران و در این بوتیک های شمال شهر گشتی بزنم و کلاسم را ببرم بالاتر تا ببینیم "لرد" بودن چه شکلیه! ما که فقط یک دال از لرد های تهران کم داریم؟!

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :