صاف صادق اهوازی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

«لك ليوه » در تركيه!

 

ديروز براتون نوشتم كه بعداز خوردن شام در اتوبوسي كه به طرف تركيه مي‌رفت، چشمام رو بستم و در زيتون، يكي از مناطق اهواز، همراه «باند عقرب» به مغازه‌ي «نورمحمد» رفتيم تا شيريني تولد فرزندش را بخوريم! شيريني اي كه تا حال30 بار خورده بوديم! اما «رحيم شيكاگو» ولخرجي كرد و هزينه خورد و خمير و چند نقطه‌ي شيريني ها و بستني‌هايي كه بروبچ از «نورمحمد» گرفته بودند، پرداخت و من هنگامي كه مي‌خواستم گازي به بستني قيفي بزنم متوجه شدم كه اتوبوس در گوشه ي يكي از خيابان هاي استانبول توقف كرده و بايد پياده شويم.

ادامه ماجرا را بخوانيد:

به همراه شاهرخ از اتوبوس پايين آمديم. جلوي اتوبوس عده‌اي افندي! يعني عده‌اي از اهالي تركيه كه در حقيقت دلال ملال بودند، شروع كردند به خالي كردن كيف‌ها و چمدان‌هاي مسافران! نه اينكه فكر بد كنيد! اين دلالان دنبال خريد پسته و دمپايي و فيلم‌هاي عكاسي و ديگر اقلامي بودند كه در ايران ارزون بود و در تركيه گرون.

من كه اين موضوع را مي‌دانستم، چند حلقه فيلم بردم و ده كيلو پسته و چند جفت دمپايي! اما اين افندي‌هاي زرنگ آن‌قدر چونه زدند كه ناچار شديم اين وسايل و مواد غذايي را مفت به آنها بدهيم. البته مفت مفت كه نه ولي چند هزار توماني روي سوغاتي‌هاي كشورمان سود كرديم.

وقتي كه جنس‌ها رو آب كرديم، نفس راحتي كشيديم و راه افتاديم. اما مگر اين افندي‌ها ول كن بودند. انگاري از ترمينال غرب و يا جنوب تهران مي‌خواهي بزني بيرون و تاكسي دارها دوره‌ات كرده‌اند و مسيرهاي مختلف را به سمع و بصرتان مي‌رسانند! من كه از دست اين افندي‌ها كلافه شده بودم، به عده‌اي از آنها كه «حاراگدسن» يا كجا مي‌ري راه انداخته بودند و منتظر بودند تا حسابي ما را سركيسه كنند،‌ گفتم: نفتون! به يكي ديگر گفتم: ام آي اس. به سومي گفتم: زيتون! و به چهارمي گفتم: بيل مي‌رم! يعني نمي‌دونم.

باور كنيد هر چهار راننده تاكسي و مسافركش شخصي دريافتند كه من ريگي به كفش دارم و به قول «شيخ كريم عزيزنژاد» حالم خوب نيست! دور و بر ما را خط كشيدند و رفتند سراغ مسافران ديگه. رو به شاهرخ گفتم: خوب از دست اين افندي‌هاي مزاحم خلاص شديم؟!

شاهرخ گفت: اگه يه چيزي بهت بگم ناراحت نمي‌شي؟!

گفتم: نه براي چي ناراحت بشم. بگو جانم! هر آن چه داري ز مردي و زور. تازه، هر چه از دوست رسد نيكوست.

شاهرخ گفت: اونا فهميدن كه با بد كسي طرف هستن لذا راهشون را گرفتند و رفتند.

گفتم: بد كسي يعني چه؟! يعني من بد كسي هستم؟!

شاهرخ گفت: مثل اينكه هنوز به سر و وضع خودت نرسيدي و هنوز با مد جديد سر مي‌كني!

تازه دو رياليم جا افتاد كه هنوز كتم توي شلوارمه! شايد به اين خاطر رانندگان ترك زبان دريافتند كه ما حالمان خوب نيست و چيزي از جيب ما به اونا نمي‌رسه!

گفتم: شاهرخ جون! زودتر بريم يه گوشه‌اي من سر و وضع خودم رو درست كنم. اين جوري شبيه ليوه‌هام!

شاهرخ گفت: مگه «ليوه» نيستي؟!

عجب حرفي زد اين دوست ما. لامصب زد توي خال! يعني با يك حرف و يا با يك تير دو نشون زد!

گفتم: درسته كه «ليوه» هستم اما ليوه كه نيستم!

شاهرخ گفت: متوجه نمي‌شم! مگه خودت نگفتي كه ليوه يعني ديوونه و شيدا و از اين جور حرفا!

گفتم: آي كيو! اي كيوون! آي شيرفرهاد! (ببخشيد، اون موقع يعني سال 64 كه كيوون و شيرفرهادي نبودند،‌ انگاري ما 20 سال بعد را حدس مي‌زديم كه چنين سريالي ساخته شود!! عجب هوش و فهمي داريم و خودمون هم نمي‌دانيم!) من فاميليم ليوه است نه خودم! خودم هزار تا عاقل و بالغ و دانا و چندنقطه رو مي‌برم توي بيابون و تشنه برمي‌گردونم .

شاهرخ كه انگاري چند نقطه پيچ شده بود، گفت: اگه راست مي‌گي به جاي هزار تا عاقل، يه ليوه مثل خودت رو ببر بيابون و سيراب برگردون و يا ببر سر رودخونه و تشنه برگردون. تشنه از بيابون برگشتن كه هنر نيست.

گفتم: شاهرخ! با من بحث نكن. من اعصاب ندارم! من 30 سال شب نخوابيدم! اصلن هر چي . بريم يه جايي من تيپ كنم. آخه اين جوري كه صاحب هتل ما رو راه نمي‌دهد.

توي همين حين و بين كه مشغول صحبت بوديم 3 نفر از بروبچ داخل اتوبوس كه با ما آشنا شده بودند و ما يادمان رفت درباره‌ي آنها برايتان تعريف كنيم، با ما همراه شدند و قرار گذاشتيم كه 5 نفري بريم هتل و يك يا دو اتاق بگيريم. من كه ديدم راهي ندارم تا مورد چند نقطه‌ي افندي‌ها قرار نگيرم، ايستادم و شروع كرم به راست و ريست كردن لباسام. بچه‌ها اومدن دور من حلقه‌اي زدند و آنگاه كمربند شلوارم را گشودم و پيراهنم را صاف كردم و نيز كتم را و شدم مثل بچه‌ي آدم!

«اسماعيل» يكي از بروبچي كه با ما بود و انگاري شوخي‌هاي ما به مزاجش سازگار بود و از قضا ترك زبان هم بود،‌ بيشتر از بقيه با ما گرم گرفت.

ما راه افتاديم و رفتيم و رفتيم تا اين كه رسيديم به يكي از هتل‌هاي استانبول . هتل بدي نبود. نه گرون بود و نه ارزون. اما اگه مي‌خواستيم چند روزي بمونيم حسابي جيبامون تار عنكبوت مي‌بست!

اسماعيل و دو تن ديگر كه با ما همراه شده بودند ترك و يا ترك زبان بودند و به راحتي مي‌تونستند گليمشون رو از آب بيرون بيارن،‌ اما من و شاهرخ به جز «بيل مي‌رم» و «كلنگ مي‌رم!» چيز ديگه اي نمي‌دونستيم. البته مي‌تونستيم بگيم «چرك» يا نون! اسماعيل رفت و با هتلدار صحبت كرد و دو اتاق دو تخته و سه تخته گرفت.

البته پاسپورت‌هايمان رو در هتل گرو گذاشتيم! من و شاهرخ و اسماعيل در اتاق سه تخته لونه يا خونه گزيديم! فريبرز و منصور هم در اتاق دو تخته جا خوش كردند. اما مگه هر 5 نفرمون از هم جدا مي‌شديم! هر 5 نفرمون رفتيم توي اتاق سه تخته و دستور چاي داديم. چاي كه آمد، نشستيم و با ولع مشغول نوشيدن چاي شديم، باور كنيد اين چاي آن قدر به ما چسبيد كه چسب رازي هم نمي‌چسبيد! البته نه مثل چسب رازي، منظور اينه كه كلي به ما حال داد و جگرمون حال اومد. خسته باشي از سفر هم اومده باشي بعد با چاي الكوزي يا الكوزه از شما پذيرايي كنن! ببخشيد! چاي شما الكوزيه؟ بعله! (اي بابا! انگاري اين آگهي‌هاي تلويزيوني هم روي ما تاثير گذاشته است. بابا اون موقع چاي الكوزي كجا بود؟ اصلن بي‌خيال حالا چايش هر ماركي داشت! اصل اين است كه حسابي به ما چسبيد!)

چاي را كه خورديم گفتيم كمي استراحت كنيم و بعد بلند شويم و يك دوش يا امروز! بگيريم و آن گاه شال و كلاه كنيم و بريم كمي توي خيابون‌هاي استانبول بگرديم ببينيم دنيا دست كيه كه خوشبختانه، همه موافق بودند.

فريبرز و منصور رفتند توي اتاق خودشون، من و شاهرخ و اسماعيل هم مانديم توي اتاق خودمان.

به شاهرخ گفتم: مجيد، نشوني همين هتل رو داده بود، درسته؟

شاهرخ گفت: آره! گفته بود همين هتل بريد تا من بعد از 2-3 روز به شما بپيوندم.

گفتم: حالا اگه نيومد چي؟

شاهرخ گفت: اگه نيومد كه من مي‌رم. تو هم اگه مي‌آيي با هم مي‌ريم.

گفتم: كجا؟

گفت: زود يادت رفت؟ آلمان ديگه.

گفتم: منم كه بهت گفتم آلمان نمي‌يام.

شاهرخ گفت: ميل با خودته. بيايي خوشحال مي‌شم، نيايي هم به سلامت. من كه حتما مي‌رم.

گفتم: به سلامت.

شاهرخ ديگه چيزي نگفت و سر روي بالش گذاشت و چشماش رو بست.

اسماعيل هم كه دزار به دراز افتاده بود. من كه توي اتوبوس كلي خوابيدم، دراز كشيدم و رفتم توي فكر. انگاري همه خوابند و من بيدار.

خب، منم مي‌خوابم حالا كه همه خوابند! شما هم بخوابيد. كي به كيه.

ادامه دارد

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :