بداهه جمعی از اعضای انجمن خروش کارون اهواز

باید عقرب یاد گیرد از شمایان  نیش را

منصور علیزاده:   

از کجا آورده ای این خلق تنگ خویش را؟

 از کجا آورده ای این خوی چون آتیش را؟

محمد بقالان:

بس که زخمی کرده ای این مردم دل ریش را

 باید عقرب یاد گیرد از شمایان نیش را

فریماه(زهره آسمان):

لحظه ای بنگر مرامِ ساده ی درویش را

 جان من بشکن غرورِ بی حساب خویش را

احمدرضا کیماسی:

چهره ی سیما پر از بر فک شده از گرد و خاک

کرده توفان سر نگون از بیخ و بن هر دیش را

کس نشد پیدا در این دوران که ما را کس شود

تا نهد مرهم شبی این زخم  پر تشویش را

عظیم عادله:

آن که دایم از خدا نوری به دل دارد چه غم

سست ایمان بایدش در دل غم و تشویش را

گفته بودی صبر کن دارد به سامان می رسد

حلقه ی  مهر و  وفا را گر نهی  پا  پیش را

آن که می خواهد ز مردم خلق و خوی نیک را

 باید اول رو به آیینه  ببیند خویش را

منصور علیزاده:

تا به کی دیش تو سمت چاردرصدها؛ کمی

سمت الباقی بچرخان ای حسن جان دیش را

هم مرا می پایی و هم‌ دست در جیبم کنی

ای بنازم این روش این شیوه ی تفتیش را

از کراماتم کمی هم بشنوید ای دوستان

پس نمی افتد بگیرد هر که دست پیش را

صادق اکبرنژاد:

دوره از بس بد شده کم تر بجا می آوری

بین خِیل گله ها کفتار و گرگ و میش را

بحثِ آبی شد نبایستی فراموشت شود

یک و دو سه و چهار و پنج، آخر شیش را

من حقوقم را گرفتم زیر خط فقر بود

او حقوقش را گرفته کرده پنهان فیش را

مهران ظهرابزاده:

لنگرش افتاد خوزستان دو باره گرد و خاک

می شود تابوت کشتی؛ ناخدای خویش را

گوسفندان می چرند و آن شبان نی می زند

گرگ می فهمد یقینا حیله ی نرمیش را

عظیم عادله:

آن که ملت را به ذلت می نشاند بهر خویش

گرگ می باشد که پوشیده لباس میش را

درد دارد سینه ام از این همه ظلم و ستم

تا به کی این فاصله باشد حقوق و فیش را

علی فرهادی:

بس که از من دور گشتی نازنینا روز و شب

با نگاهت سوختی صد مرد دور اندیش را

 تا  سراغم راگرفتی آمدم قطب شمال

رو به پشت بام  بالاو بگردان دیش را

گر خدا دادت زنعمت های این دنیای دون

وقت آن شد گرنوازی سائل و درویش را

من که یک کوخی ندارم  جان مولا گپ نزن

دم به دم لاف دلار و ،خانه ی تجریش را

احمدرضا کیماسی:

ما اگر در زیر خط فقر تش بگیریم بی خیال

کرده ان دزد از طلا، دندان پیش و نیش را

آن نجومی گیر در کار کثیف روزگار

کی دهد یک لقمه نانی، عاجز  درویش را

مهرداد سپهری:

حاتم طایی شدن آسان شده، این روزگار

مثل نادانی که بخشش می کند تجریش را

ص صنیعی:

اولین همراه صددرصد وفادارت منم

باتو می گردم تمام لندن و اتریش را

منصور علیزاده:

از اروپا می روی اتریش و لندن را فقط

ای صنیعی خوب شد من می روم باقیش را

بارها خندیده ام بر روی تو ای زندگی

بارها گفتی به من اما ببند آن نیش را

ما ندیده؛ ما حسود اما خداوندا نکن

بی نصیب از گرد و خاکت لااقل تجریش را

بهمن الماسی فر:

آن قدر تنگ است حال قافیه من مانده ام

انتخاب بین ریش و میش و جیش و بیش را

محمد بقالان:

گفت می دانی سیاست، بی پدر بی مادر است؟

گفتمش آری خدا لعنت کند لابیش را

ص صنیعی:

پلک هایم راکه می بندم، نمایان می شوی

دوست می داری تو هم آیامنِ بی خویش را

چای تلخم رابه یادخنده هایت می خورم

تا بیامیزم بهم، هم نوش را، هم نیش را

عبدالرحیم کاوسی:

با تورم زندگی کردن چه سخت است، ای دریغ

کس ندارد این زمانه غصه ی درویش را

محمد جعفری:

من نمی رفتم به غربت، تو فرستادی مرا

آه من گیرد زمانی یار دور اندیش را

مهران ظهرابزاده:

با سعودی رقص دارد آن ترامپ بی حیا

خر چو کفتاری ببیند می تراود جیش را

ص صنیعی:

ابرمی کارد به روی گونه هایم لعنتی

بازمی گیرد به رندی، یاردست پیش را

سفره ی دل می تکانم درغزل هایم، ولی

ای خدا از من بگیر این قلب چون آتیش را

داودی میترا :

من از این دنیای سارق می گریزم بعد از این

عمر را از من گرفته ، می دهد تشویش را

غصه ها هم پیش من پادرمیانی می کنند

تا بخوانم قصه ای ازغصه های خویش را

دوست یا دشمن ندارد هیچ فرقی پیش من

می زند بر زخم من یک طعنه ی کاریش را

مهرداد سپهری:

خسته ام از سر کشی در حال و روز مردمان

پاسخی شایسته باید ! این همه تفتیش را

یا کرام الکاتبین با رحمتت در این جهان

دور کن از جان مان افکار بد اندیش را

عبدالرحیم کاوسی:

گه به شوخی گاه جدی شعر می گویم اگر

غصه دارم غصه ی مردان بی تشویش را

می زند تیشه اگر بر ریشه دینم عدو

ای خدا بنما ظهور منجی این کیش را

گر به کیکاووس و بر چشمان ما پا بر نهد

می کُشم از بهر بقالان دوصدتا میش را

محمد جعفری:

درهوای خاکی اهواز می دوشند خوب

خاکشیر از گاو و از بزغاله و از میش را

رنگ زن ، کاپوت ماشین مرا کرده دو رنگ

بس که او مالیده بر کاپوت من پالیش را

علی فرهادی:

هرکجا دیدم تورا منصور، جان مادرم

می زنم مانند ماری یا چو عقرب نیش را

دست حق همراه تان تا یک شباهنگی دگر

منتظرتا بلکه کاکو هم، دهد عیدیش را

معصومه صیدالی:

قافیه تنگ آمده آخر چطوری تاسحر

نامکرر شعر گویم بعد از این باقیش را؟

نیمه ی پر سهم از ما بهتران شد ای دریغ

می سرایم باز هم من نیمه ی خالیش را

محمد بقالان:

از نهارِ پارسالی، من تشکر می کنم

خورده ام در جشنِ فرضی، قلوه ی گامیش را

پرواپاچیده:

در ازای سردی چشمان تو ای نازنین

 می کشم لاجرعه من این آه آتش کیش را

مجید حسینی:

داد ملت کاررا سامان در این اردی بهشت

آه روحانی تو  هم لختی بجنبان ریش را

ایرج خواجوی:

شیخنا برما مپوشان عیب های خویش را

بازکن تحت الحنک بندان زیر ریش را

ای تمام روز و شب هایت پر از دلواپسی

یک زمان دور از خودت کن این همه تشویش را/

نیستی گر با خبر از وضع و اوضاع جهان

زحمتی فرموده و یک دم بگردان دیش را

سنگ پشت سنگ بر جام افکنی و بعد از آن

با اشاره می نمایی نیمه ی خالیش را

تیغ از رو بندی و هل من مبارز می زنی

کس کجا دیده است ترس از جانب درویش را

جانب حق گیر و سلمان وار با شادی بزی

تا همه با جان و دل دارند پاس این کیش را

برگ زردی بوده امشب تحفه ی درویش را

بین ماکولات اگر جایی بود کشمیش را

صادق اکبرنژاد:

مرد همسایه دوباره کرده تجدید فراش

داده خرج مکه و مشهد زن قبلیش را

عبدالرحیم کاوسی:

گر به دوست دخترش بخشیده حافظ شهره

من ببخشایم به اوصد تنب و قشم و کیش را

حکیمه کمایی:

قافیه تا قافیه خون می چکد از قلب من

عاشقی دیوانه ام بستم دو چشم خویش را

خورده ام تیرو سنانی جای نیش و نیش تر

می زند روزی خدا آن پست بداندیش را

بچه نفتون:

شعرتان خیلی زیاد است ای بقالان عزیز

من که قیچی می کنم اشعار بیش از پیش را!

/ 0 نظر / 53 بازدید