گزارشی از آیین شعرخوانی شاعران اهوازی و رامهرمزی در باع شهریار؛

یا علی(ع) دل را ببر تا مقصد قرآنی ات


مدت ها بود که به علت مشغله های زیاد، پای در انجمن های شعر اهواز نگذاشته بودم تا این که "کامران عالیان" یکی از شاعران صمیمی اهوازی تماس می گیرد و از برگزاری آیین شعرخوانی به مناسبت دهه ولایت در شهرستان رامهرمز خبر می دهد.

 ساعت هفت و سی دقیقه صبح جمعه فلکه چهارشیر می روم و منتظر می مانم تا همراه دیگر شاعران به سوی رامهرمز برویم.

ساعت هشت، "بهمن ساکی" شاعر اهوازی می رسد. هنوز سلام و علیک مان تمام نشده است که مینی بوس می ایستد و سوار می شویم. اما هنوز دو شاعر دیگر باقی مانده اند تا به سوی رامهرمز حرکت کنیم.

بعد از گذشت 5 دقیقه که "صدراله سرحدی" و "فردین کوراوند" هم از راه می رسند، "حیدری" که فرمان مینی بوس در دستانش مثل موم پیچ و تاب می خورد، به سوی رامهرمز حرکت می کند...

سکوت در مینی بوس بی معنا است و شاعران شروع می کنند به صحبت و بحث و بررسی پیرامون مسایل مختلف از جمله انگشت نما شدن دو تن از بازیکنان تیم فوتبال پیروزی...

یکی از اعضای هیات مدیره از برگزار نشدن آیین شعر خوانی در سالن اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان و برگزاری آن در یکی از باغ های رامهرمز می گوید و از بد قولی رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی این شهرستان آن هم چند ساعت قبل از برگزاری آیین شعر خوانی!

مینی بوس در جاده ی اهواز- رامهرمز همچنان می تازد و بچه ها هنوز گرم صحبت اند و گل حرف های شان پژمرده نشده است...

وقتی مینی بوس جلوی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی می ایستد، "پدرام اسدی" رییس انجمن شعر رامهرمز و دعوت کننده شاعران خوزستانی به استقبال می آید و آیین سلام و علیک و آشنایی و خوش بش شروع می شود و بعد از دقایقی سوار مینی بوس می شویم و به سوی "باغ شهریار" که برای صرف ناهار بعد از شعرخوانی در سالن ارشاد در نظر گرفته شده است، حرکت می کنیم...

وقتی از سالن اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی می پرسم و این که چرا آیین شعر خوانی در سالن ارشاد برگزار نمی شود؟ "اسدی" از مخالفت رییس این اداره برای برگزاری آیین شعر خوانی در سالن خبر می دهد. آن هم شب قبل از برگزاری مراسم. بدون این که دلیلی برای در اختیار ندادن سالن به شاعران اهوازی و رامهرمزی بیاورد!

هر چه به مغزم فشار می آورم سالنی که امروز هیچ مراسمی را پذیرا نیست، چرا در ختیار شاعران خوزستانی قرار نمی گیرد؟! مگر شعر خوانی شاعران آن هم در دهه ی ولایت و در آستانه ی عید سعید غدیر خم، چیزی از ارزش سالن یا متولی آن کم می کند یا اینان با شعر و شاعری مخالف اند؟!

وقتی مقام معظم رهبری برای شعر و شاعران کشور ارزش قایل می شود و به مناسبت های مختلف در جمع شاعران حضور می یابد تا شعرهای شاعران را بشنود و شاعران نیز از نزدیک با رهنمودهای ولی امر مسلمین آگاه می شوند، چرا رییس یک اداره در سالن را به روی شاعران شهر خود و نیز شاعران اهوازی که اینک میهمان عزیزان رامهرمزی هستند، می بندد و آن ها را به حال خود رها می کند؟!

آیا واقعن رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان رامهرمز هیچ گونه مسوولیتی در قبال شاعران رامهرمزی و اهوازی آن هم در دهه ی ولایت و در آستانه ی عید سعید غدیر خم ندارد، جز این که در سالن را بر روی آن ها ببندد تا شاعران میزبان و میهمان به باغی در روستای ابوذر پناه ببرند و شعرهای شان را دور از چشم علاقه مندان به شعر و شاعری برای هم بخوانند؟!

انتظار داریم مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان که به حق نسبت به هنرمندان و شاعران احساس مسوولیت می کند و تا حال نشان داده که مدیری مدبر، دلسوز و متعهد است، از بی اعتنایی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان رامهرمز نسبت به شاعران رامهرمزی و اهوازی از جمله شاعران انجمن های شعر اهواز و شیدا که برای گرامی داشت دهه ی ولایت در رامهرمز جمع شده بودند، به سادگی نگذرد تا ان شاا... چنین بی توجهی ها و وقایع دلسردکننده نه تنها در رامهرمز که در هیچ کدام از شهرستان های استان رخ ندهد...

***

* تجمع شاعران در باغ شهریار

"باغ شهریار" جای دنج و با صفایی است و محیطی سنتی را تداعی می کند.

چند تن از شاعران تخت های پراکنده در فضای باغ را نزدیک هم می آورند تا جمع شاعران صمیمی تر شود. فضا بسیار دوستانه است. هر چند که نه میکروفونی است و نه بلندگو و تریبونی؛ اما صدای شاعران به گوش هم می رسد. البته هر از چندی کامیون هایی که از نزدیک باغ عبور می کنند، باعث اختلال در شنیدن صدای شعر خوانان می شود، اما کسی به روی خود نمی آورد و تنها این مظلومیت شاعران است که در این شهرستان بدون حضور حتا یک مسوول و علاقه مند به شعر، حرف نخست را می زند!

نخستین شاعر میهمان که سخن آغاز می کند، استاد "محمد شیدای دزفولی" و رییس انجمن ادبی شعر شیدا است که چنین می خواند:"تنها نه در نهادن دل نامرددیم/ در سر سپار بودن آن هم موکدیم/ بی برگهای مثنوی خواهش نگاه/ در خواندن همیشه تو صد مجلدیم"

بعد از شعر خوانی استاد شیدا، "محمدرضا داودی مهر" شاعر رامهرمزی دو قطعه از شعرهایش را که کپی گرفته است بین شاعران تقسیم می کند و از جوانه می گوید و از سفره و هفت سین:"به میزبانی شب/ سوسو/ چراعانی ستاره هاست/دخترک ماه نشان/ خوشه پروین/از طره بیاویز/ بنگر/ زفاف آینه ها را/میان کوچه های سپیده..."

بعد از شعرخوانی هر شاعر میزبان، چند تن از شاعران اهوازی به نقد و بررسی شعرها می پردازند...

"عبدالرسول سعادت" دومین شاعر میهمان است که از امام علی (ع) می گوید:"سخت است برای مان ولی می آید/ این واقعه بی معطلی می آید/ خورشید غروب کرده بر نخلستان/ از چاه صدای یا علی می آید"

و "خانم کردزنگنه" از زن می سراید:" زن بود مثل آب و آتش غرق در غم بود/ انگار این تهمت برایش مثل یک سم بود"

بعد از این که "صدراله سرحدی" از اهواز شعری به لهجه ی بهبهانی می خواند و خروش خوان، چشم به راه وزش رایحه ای خوش می نشیند؛ "امیری" از رامهرمز برمی خیزد و ندا سر می دهد:" من ایرانی ام و از نسل شاهان کیانی/ کجا رفت آن جهانگیر و کجا رفت آن کمانگیر؟"

که"محمد شریفی" از اهواز آرام پاسخ می دهد:" وقتی می توانی بغض کنی/ یعنی هنوز چراغ دل نمرده است/ آنچه از دریچه ی دل بگذرد/ ایمان و سادگی است"

ولی خانم "فتحی نژاد" از رامهرمزعقیده ی دیگری دارد و می گوید:" از آینه احساس شکستن دارد/ این پنجره تا همیشه دیدن دارد/ روزی که تمام دست ها رو بشود/ مردی که مجرد است هم زن دارد"

"حبیب اله بهرامی (شهنی) که فرصت را مناسب می بیند، از امام "علی" (ع) می سراید:"... از غدیر روی تو دل های ما نورانی است/ خطبه ی آدینه می بارد از آن پیشانی ات/ چشمه ی جان ها که از چشم شما جوشیده شد/ یا علی(ع) دل را ببر تا مقصد قرآنی ات"

نوبت به "محمدی" از رامهرمز که می رسد از غروب می گوید و از بهار:" غروب است و من/ پشت آخرین چین های زمستان/ دستانم را فوت می کنم/ شاید در جالیز بهار قدم بردارد و ..."

" بهمن ساکی" که چهار زانو روی تخت نشسته است و آدم را یاد نشستن در سنگرهای جبهه می اندازد از شب های زیبای اهواز می سراید و از تلخی مردن و زیستنی ایثار گرانه:" شب شد، خیال آمدنت را به من بده/ حس عزیز در زدنت را به من بده/ امشب شبیه عشق رها شو درون من/ روح شگرف بی بدنت را به من بده"

پس از شعرخوانی "بهمن ساکی"، خانم "مرادی" از رامهرمز از مادر آیینه ها می خواهد که مادری کند و روشنای دل ویرانه شود. ولی "حبیب پیام" از دلی می گوید که بزرگ تر از جهان کوچک است:" از روز خاموش شدن چشمان تو/ تنها/ زخم عمیق مانده بر تنم/ آسوده سر می کند/ و این شبی که در چهره ام دست می برد/ تصویرم در آینه/ یک قرن پیرتر از من است..."

"محسن موسوی" از رامهرمز از جای خود بر می خیزد و ترجیح می دهد که ایستاده در برکه ی مهتاب شنا کند:" ما باز به استخاره ی نسل قدیم/ تن را به دل برکه ی مهتاب زدیم/ دیگر چه نیاز است به آداب شما/ وقتی هنر غرق شدن را بلدیم"

دیگر شاعر اهوازی که با حضورش، جمع شاعران صمیمی تر و شادتر به نظر می رسد، کسی نیست جز "علیرضا شکرریز" که دنیا را از سر مخاطب اش بیرون می کشد و با میخ عکس اش را بر سینه می کوبد و می گوید:" این منم! عقاب هایی که بر شانه هایت شکستند و کم نیستند..."

نوبت به "پویا اقرایی" از رامهرمز که می رسد، می گوید:" دردم را خوب میدانی/ و سکوت/ بیراهه ای ست رو به پاهات..." اما "داودرضا کاظمی" از اهواز می گوید: کهن واژه ای با چند حرف بی صدا و شهر شرجی و گرما و پل هایی برای عبور ماهی ها...؛ و "سید رحیم میرسالاری" از بچگی هایش که از صندلی بدش می آمد و دوست داشت روی چمن بنشیند و از پشت سرش که کوه های عقده صف کشیده بودند..."

نوبت به "علیرضا ترابی" که می رسد از آیینه ای می سراید که در شب چشمان مخاطب اش پیداست و از درون آن شیطان بیرون می آید و "شهریار عسکری" از محزون سرایی هوری دلخسته از فردوس که ناگهان "کامران عالیان" اعتراف می کند و می گوید:" شیطان منم .../ پایین بیا از شانه هایم رد پایت را/ او می خواهد که روح اش را رمین بگذارند..."

"احمد حیدری" از رامهرمز شعر و ترانه ای می خواند و می گوید:"با این که از زندگی دلگیر است ولی از مرگ می ترسد و از خدا می خواهد بخت بسته اش روزی باز شود..."

"فردین کوراوند" از اهواز در باران می گوید و از کوچه ی شهید علی پور:" شب هوای دیگری دارد، کوچه ی شهید علی پور/ از ستاره بستری دارد، کوچه ی شهید علی پور..." و "خندانی" از رامهرمز از تلمذ در مکتب امام علی(ع) می سراید و تلاش برای جان گرفتن شعرهایش... ولی "حسن پور" از اهواز، شهر کاکتوس ها می گوید که تا زخم نخورد سبز نمی شود! و "رضا خالدی" از قلب اش می نالد که دروغ می گوید و از سلول هایش سخن ساز می کند:" سلول هایم یک به یک آدم اند محکوم به هبوط در تو/ آیا همان گناه نخستین بس نبود؟!"

بعد از شعرخوانی "حسن پور"، "آبروشن" به سراغ مرگ می رود و می گوید:" می بندی و تا دوباره بگشایی/ زنده خواهم ماند/ مرگ شبیه چشمان توست." اما "خورشیدی" از رامهرمز عقیده ی دیگری دارد:" لب گشودی و غزل از سخن ات می ریزد/ طعم خرمای جنوب از دهن ات می ریزد/

آخرین شاعری که شعر می خواند کسی نیست جز "پدرام اسدی" رییس انجمن شعر رامهرمز. شاعر همیشه متبسم و مرد دوست داشتنی و صمیمی جمع شاعران که چنین می خواند:" امــــــــروز که تلخـــم بروید از پیشم/ من بغض عمل نکرده ای در خویشم/ امــــــــروز که با تمـــــــام دنیا قهرم/ در کنج اتاقـــــــم به تو می اندیشم"

***

پس از اقامه نماز و صرف ناهار، خواهران شاعر محفل شاعرانه را ترک می کنند، اما شعر خوانی برادران با سر کشیدن فنجان های چای که به طور مرتب نگاه شاعران را به خود جلب می کند، ادامه می یابد و یک نوبت دیگر شاعران شرکت کننده شروع به خوانش شعرهای تازه ترشان می کنند...

هنوز آفتاب در آسمان خودنمایی می کند که شاعران با هم عکس یادگاری می گیرند و آنگاه که زنگ خداحافظی نواخته می شود، جمع یک دست شاعران به دو نیم می شود و اهوازی با رامهرمزی ها خداحافظی می کنند تا دیداری دیگر؛ اما این بار نه در "باغ شهریار" که در سالن اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی و در جمع اهالی فرهیخته، ادیب، هنرمند و هنر دوست رامهرمز. ان شاا...

 

/ 0 نظر / 14 بازدید